بسم الله الرحمن الرحیم


تــا ظـهـورت چـقـــدر فــاصــله داريم آقــــا

آه از جـمـعـه ي بــي تــو گـله داريم آقــــا

زلـف شب را به سراپـای سحــر می ریزم

تا خــود صبـح به راه تــو قـمــر مـــی ریزم

ساحل چشم من از شوق به دریا زده است

چشم بسته به سرش موج تماشا زده است

جمعه را سرمه کشیدم كه مگـــر برگردی

بـا هـمـان سیـصد و دلتنگ نفــر برگـــردی

زنـدگی نیست ممات است ، تو را کم دارد

دیــــدنــــت ارزش آواره شـــدن هـــم دارد

خير از جمعه نـديديم به والـعصـر قســـــم

بــي تو ما طعنه شنيديم به والعصر قسـم

از دل تـنـگ مـــن آیـا خبــری هــم داری ؟

آشنا ، پشت سرت مختصری هــــم داری؟

لـذت درد تـــو شـــد مـــزد دعــای پــــدرم

من به این چشم کشم درد ، به جای پدرم

هیچ کس تاب و تب چشم تو را درک نکرد

هیچکس اشک شب چشم تو را درک نکرد

مــا کجــا درد کشیدیم بـــه انـدازه ي تـــو

روز و شب گریــه ندیدیم به انـدازه ي تـــو

منّتـــی بر سر ما هم بگذاری بـــد نیست

آه کم چشــم به راهم بگذاری ، بد نیست

نگــرانـم كـه پـس از مـــــردن مـن برگردي

پـاي تـابـــوت ، سر بـــردن مـــن بـرگـردي

نـکـنــــد مـنـتـظـــــر مـــردن مـائـــی آقـا؟

مـنـتـظـرهات بمیرند میایــــــــی آقــــــــا؟

من بجز تو بکسی جان بدهم ممکن نیست

به اجل مهلت جولان بدهم ممکن نیسـت

به نظر می رسد این فاصله ها کم شدنی ست

غیرممکنتر از این خواسته ها هم شدنی ست

دارد از جـــاده صـدای جـرســـی می آیــد

مژده ای دل که مسیحـا نفسی مــی آید

چـون قرار همــه با حضرت آقا جمعه است

همه ي دلخوشی هفته ما با جمعه است

منجـی ما به خداوند قســـم آمدنی است

یوسف گم شده،ای اهل حرم آمدنی است

من شــــب جمعه قرار تو دلــــم میخواهد

صـبـح فــرداش کـنار تــــو دلــــم میخواهد

رفتــه بودی که بیایی چقــــدر طول کشید

عرض کـردیم كه نبودی سحر طول کشید

ما برای خـــودمان این هـمه گفتیم بیــــــا

نذر کردیــــم به پای تــــو بـیـافـتـیم بیــــــا

تـا بـبـیـنیم تــــــو را تا به کجــــا بایـد رفت

شـب جـمــعـه نکند کربــــــــلا بایـــد رفت

نـذر کـردیـــــم بـه هـر حـال ببینم تــــــو را

کــــــربـلا یـا دم گـودال بـبـیـنیم تــــــــــورا

"صابر خراسانی"