تقدیم حضورتان کردیم !!!


بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی که ما می گیم خدا قدرت مطلق داره، به این معنی هست که به همه امور ممکن قدرت داره.
اما بعضی امور هستند که قابلیت موجود شدن ندارند. نه اینکه خدا نتونه اونها رو موجود کنه. خدا به همه امور قدرت داره ولی اون امور نمی تونند به حد وجود برسن.
از قدیم هم سوال هایی در این زمینه مطرح بوده.
از جمله «شخصی از امیر المومنین سوال می پرسه که آیا خدای تو قدرت این رو داره که دنیا رو داخل یک تخم مرغ جا بده به شکلی که نه دنیا کوچک بشه و نه تخم مرغ بزرگ بشه؟
حضرت فرمودند: نتونستن برای خدا معنی نداره، ولی این چیزی که تو می گی نمی شه.» [1]
در جای دیگه شبیه [2] همین سوال از محضر امام صادق علیه السلام پرسیده شد و ایشون جواب دادند که خدا دنیا رو در کوچک تر از تخم مرغ (چشم تو) جا داده است. [3]
البته در همون سوال اول هم اگر قید کوچک نشدن دنیا یا بزرگ نشدن تخم مرغ آورده نمی شد جواب قطعا مثبت بود.
سوالاتی نظیر این ها اعم از اینکه آیا خدا می تونه شیء خلق کنه که خودش نتونه اون رو حرکت بده و ... هم جزء همین دسته هستند و پاسخ های مشابهی دارند.
بسم الله الرحمن الرحیم
چون ما انسان ها و همه مخلوقات دیگه، موجودات محدودی هستیم و خدا یک وجود بی نهایت طبیعی هست که ما نتونیم کنه ذات خداوند متعال رو بشناسیم و دقیقا بگیم که خدا چیه و کیه.
در واقع طبق یک مثال معروف شناخت ما از خدا مثل کسی می مونه که توی یک خونه بدون هیچ در و پنجره ای زندگی می کنه و تنها از سوراخ کوچکی که توی دیوار وجود داره می تونه روشنایی روز و خورشید رو ببینه. همون قدری که اون می تونه از خورشید شناخت پیدا کنه، ما هم می تونیم از خدا شناخت پیدا کنیم.
شاید هم به همین دلیل باشه که خدا خودش رو در قرآن با صفات متعددی از جمله رحمان و رحیم و غنی و جبار و سمیع و بصیر و کبیر و ... معرفی کرده. در آیه ای از قرآن هم این تصریح شده که علم هیچکس به خدا احاطه نداره.[1]
[1] سوره مبارکه طه / آیه 110
بسم الله الرحمن الرحیم
علت این که در نماز شیطان بیشتر به سراغ انسان می آید این است که: نماز بالاترین عبادات و مشتمل بر سجده است که شیطان به واسطۀ ترک آن مطرود و مردود نشده است در آن وقت عداوت و حسد شیطان به هیجان می آید و لشکر او اطراف دل را فرا می گیرد و از چپ و راست و از پیش و پس حمله می کنند که مبادا چنین عبادتی از او به درجۀ قبول و وصول و سجده ای که موجب لعن او شد از او مقبول گردد. به همین جهت است که در حال نماز افکار ردیّه بیشتر می شود و آنچه از فضول دنیا گمشده است در نماز پیدا می شود و آن چه فراموش شده در آن وقت به خاطر می رسد.
معراج السعادة، ص 94-95
بسم الله الرحمن الرحیم
حضرت ابا الحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمودند: روزه به منظور اسرار و عللی بر بندگان واجب شده از جمله:
بدین وسیله انسان به درد و ألم گرسنگی و تشنگی آگاه شده در نتیجه خاضع و آرام و مأجور و شکیبا گردیده و بدین ترتیب به شدائد و سختی های آخرت پی خواهد برد. و نیز روزه سبب می شود که شخص شهوتش شکسته و ضعیف گردد.
روزه، واعظی است در دنیا که انسان را بر مقدر نیاز و احتیاج بندگان در دنیا و آخرت آگاه می نماید.
علل الشرایع، ج2، ص 227
بسم الله الرحمن الرحیم
امام صادق علیه السلام می فرمایند: خدای توانا انسان را برای اظهار حکمت و انفاذ علم و امضای تدبیر خود آفرید.
هدف پروردگار از خلقت آدمی آن است که به بندگان نفعی برساند و آنان را از چشمه احسان وجود خود ارزانی دهد و زمینۀ کمال و نیکبختی را برای ایشان فراهم سازد.
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
قرآن در پاسخ چنین سوالی دو جواب دارد:
1. جانشینی خدا. 2. پرستش پروردگار.
روایتی می گوید: هدف از خلقت، شناخت خداوند بوده است و (لیعبدون) در آیه «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» را به معنی (لیعرفون) گرفته اند یعنی من جن و انس را خلق ننمودم مگر آن که مرا بشناسند و روایت قدسی نیز می فرماید: گنجی پنهان بودم پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم.
منبع: کتاب پاسخ به نمی دانم ها، ص 104
بسم الله الرحمن الرحیم

«و روزى كه ستمكار (مشرك) دو دست خود را (از روى حسرت) به دندان مى گزد و مى گويد: اى كاش با پيامبر همراه مى شدم. اى واى بر من! كاش فلانى را دوست خود نمى گرفتم . رفيق من بعد از آن كه حقّ از طرف خدا براى من آمد، مرا گمراه ساخت. و شيطان هنگام اميد، انسان را رها مى كند»
اسلام براى دوستى و انتخاب دوست، سفارش هاى زيادى دارد و دوستى با افرادى را تشويق و از دوستى با افرادى نهى كرده است كه اين موضوع به بحث مستقلّى نياز دارد.
برخى از عنوان هاى فرعى موضوع «دوست و دوستى» به اين شرح است:
راه هاى شناخت دوست، مرزهاى دوستى، ادام هى دوستى، قطع دوستى، انگيزه هاى دوستى، آداب معاشرت با دوستان و حقوق دوست، كه براى هر يك آيات و روايات بسيارى است و ما به گوشه اى از آنها اشاره مى كنيم:
* اگر در شناخت كسى به ترديد افتاديد، به دوستانش بنگريد كه چه افرادى هستند. «فانظروا الى خلطائه» «1»
* تنهايى، از رفيق بد بهتر است. «2»
* از پيامبر صلى الله عليه و آله پرسيدند: بهترين دوست كيست؟ فرمود: كسى كه ديدارش شما را به ياد خدا بيندازد، و گفتارش به علم شما بيفزايد و كردارش ياد قيامت را در شما زنده كند. «3»
* حضرت على عليه السلام فرمود: هنگامى كه قدرتت از بين رفت، رفقاى واقعى تو از دشمنان شناخته مى شوند. «4»
* حضرت على عليه السلام فرمود: رفيق خوب، بهترين فاميل است. «5»
* در حديث آمده است: دوستت را در مورد غضب، درهم، دينار و مسافرت آزمايش كن. اگر در اين آزمايش ها موفّق شد، دوست خوبى است. «6»
در شعر شاعران نيز درباره ى دوست و دوستى، بسيار سخن به ميان آمده و به معاشرت و همنشينى با دوستان خوب بسيار سفارش شده است؛
|
همنشين تو از تو به بايد |
تا تو را عقل و دين بيفزايد |
و از همنشينى با دوستان بد مذمّت شده است، رفيق بد به مار خوش خط و خالى تشبيه شده است كه زهرى كشنده در درون دارد؛
|
تا توانى مى گريز از يار بد |
يار بد بدتر بود از مار بد |
|
مار بد تنها تو را بر جان زند |
يار بد بر جان و بر ايمان زند |
يا دوست بد به ابر تيره اى تشبيه شده است كه خورشيد با آن عظمت را مى پوشاند؛
|
با بدان منشين كه صحبت بد |
گرچه پاكى تو را پليد كند |
|
آفتاب بدين بزرگى را |
پاره اى ابر ناپديد كند |
(1). بحار، ج 74، ص 197.
(2). بحار، ج 77، ص 173.
(3). تفسير قرطبى.
(4). غرر الحكم.
(5). غررالحكم.
(6). بحار، ج 74، ص 180.
منبع : کتاب دقائقی با قرآن صفحه 133
بسم اللَّه الرحمن الرحيم.
انَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ انْفُسَهُمْ وَ امْوالَهُمْ بِانَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلونَ فى سَبيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلونَ وَ يُقْتَلونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْريةِ وَالْانْجيلِ وَالْقُرْآنِ وَ مَنْ اوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِروا بِبَيْعِكُمُ الَّذى بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ. التّائِبونَ الْعابِدونَ الْحامِدونَ السّائِحونَ الرّاكِعونَ السّاجِدونَ الْآمرونَ بِالْمَعْروفِ وَ النّاهونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظونَ لِحُدودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ « توبه/ 111 و 112».
بحث ما درباره «عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى» است. اوّلًا بحث درباره اين است كه آيا اين عنصر در نهضت حسينى دخالت داشته است يا نه، و به عبارت ديگر آيا يكى از چيزهايى كه امام حسين (ع) را وادار به حركت و نهضت كرد، امر به معروف و نهى از منكر بود يا نه؟ و ثانياً درجه دخالت اين عنصر در اين نهضت چه اندازه است؟.
همه مى دانيم كه فلسفه عزادارى و تذكر امام حسين عليه السلام كه به توصيه ائمّه اطهار سال به سال بايد تجديد شود، آموزندگى آن است؛ به خاطر آن است كه [اين نهضت] يك درس تاريخى بسيار بزرگ است. براى اينكه انسان يك درس را مورد استفاده خودش قرار بدهد، اول بايد آن درس را بفهمد و حل كند.
امشب من درباره مجموع عناصرى كه در نهضت حسينى مؤثر بوده اند به طور اجمال بحث مى كنم. سپس درباره امر به معروف و نهى از منكر كه عنصر اصلى اين نهضت است، بحث بيشتر و مبسوط تر و مشروح ترى مى كنم.
در نهضت حسينى عوامل متعددى دخالت داشته است و همين امر سبب شده است كه اين حادثه با اينكه از نظر تاريخى و وقايع سطحى طول و تفصيل زيادى ندارد، از نظر تفسيرى و از نظر پى بردن به ماهيت اين واقعه بزرگ تاريخى، بسيار پيچيده باشد.
يكى از علل اينكه تفسيرهاى مختلفى درباره اين حادثه شده و احياناً سوء استفاده هايى از اين حادثه عظيم و بزرگ شده است، پيچيدگى اين داستان است از نظر عناصرى كه در به وجود آمدن اين حادثه مؤثّر بوده اند. ما در اين حادثه به مسائل زيادى برمى خوريم؛ در يك جا سخن از بيعت خواستن از امام حسين و امتناع امام از بيعت كردن است، در جاى ديگر دعوت مردم كوفه از امام و پذيرفتن امام اين دعوت راست، در جاى ديگر امام به طور كلى بدون توجه به مسأله بيعت خواستن و امتناع از بيعت و بدون اينكه اساساً توجهى به اين مسأله بكند كه مردم كوفه از او بيعت خواسته اند، او را دعوت كرده اند يا نكرده اند، از اوضاع زمان و وضع حكومت وقت انتقاد مى كند، شيوع فساد را متذكر مى شود، تغيير ماهيت اسلام را يادآورى مى كند، حلال شدن حرامها و حرام شدن حلالها را بيان مى نمايد، و آن وقت مى گويد: وظيفه يك مرد مسلمان اين است كه در مقابل چنين حوادثى ساكت نباشد. در اين مقام مى بينيم امام نه سخن از بيعت مىآ ورد و نه سخن از دعوت، نه سخن از بيعتى كه يزيد از او مىخ واهد و نه سخن از دعوتى كه مردم كوفه از او كرده اند.
قضيه از چه قرار است؟ آيا مسأله مسأله بيعت بود؟ آيا مسأله مسأله دعوت بود؟
آيا مسأله مسأله اعتراض و انتقاد و يا شيوع منكرات بود؟ كداميك از اين قضايا بود؟
اين مسأله را ما بر چه اساسى توجيه كنيم؟ بعلاوه چه تفاوت واضح و بيّنى ميان عصر امام يعنى دوره يزيد با دوره هاى قبل بوده؟ بالخصوص با دوره معاويه كه امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد ولى امام حسين عليه السلام به هيچ وجه سر صلح با يزيد نداشت و چنين صلحى را جايز نمى شمرد.
حقيقت مطلب اين است كه........
مخصوصاً خود اباعبداللَّه كه به ميدان آمد در چه وقتى آمد؟ فكر كنيد، عصر روز عاشوراست، چون تا ظهرشد هنوز عده اى از اصحاب بودند كه نماز هم خواندند. از صبح تا عصر تلاش كرده است، چه تلاش هايى! بدن هر يك از اصحابش را غالباً خودش آورده در خيمه شهدا گذاشته است. بدن يارانش را خودش آورده است، به بالين يارانش خودش آمده است، اهل بيتش را خودش تسلّى داده است. اينقدر تلاش كرده كه خدا مى داند! گذشته از آن داغهايى كه ديده است. آخرين كسى كه به ميدان مى آيد خودش است. خيال كردند كه ديگر در يك چنين شرايطى مى توانند با حسين مبارزه كنند. هر كسى كه جلو آمد لحظه اى مهلتش نداد كه فرياد عمر سعد بلند شد، گفت خدا مرگتان بدهد، مادرهايتان به عزايتان بنشينند، به مبارزه چه كسى رفته ايد؟! «هذَا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ» « بحارالانوار، ج 45/ ص 50» اين، پسر كشنده عرب است، پسر على بن ابى طالب است «وَ اللَّهِ لَنَفْسُ ابيهِ بَيْنَ جَنْبَيْهِ» « همان، ج 44/ ص 390، با اندكى اختلاف » به خدا روح پدرش على در كالبد اين است، به جنگ اين نرويد. اين علامت شكست بود يا نه؟ سى هزار نفر از جنگ تن به تن كردن با يك مردِ تنهاى غريبِ آن همه مصيبت ديده، آن همه زحمت كشيده و آن همه تلاش كرده تشنه گرسنه عقب نشينى مى كنند.
نه تنها در مقابل شمشير ابا عبداللَّه شكست خوردند، در مقابل منطقش هم شكست خوردند. ابا عبداللَّه در روز عاشورا قبل از شروع جنگ دو سه بار خطابه انشاء كرد.
واقعاً خود آن خطابه ها عجيب است. كسانى كه اهل سخن هستند مى دانند ممكن نيست در حال عادى انسان بتواند سخنى بگويد كه تا حد اعلى اوج بگيرد. بايد روح بشر به اهتزاز بيايد. مخصوصاً اگر سخن از نوع مرثيه باشد بايد دل آدم خيلى سوخته باشد تا يك مرثيه خوب بگويد. اگر بخواهد غزل بگويد بايد سخت دچار احساسات عشقى باشد تا غزل خوبى بگويد. اگر بخواهد حماسه بگويد، بايد سخت احساسات حماسى داشته باشد تا يك سخن حماسه بگويد.
«ايْنَ بَنوا اختِنا، ايْنَ بَنوا اختِنا» خواهرزادگان ما كجا هستند؟ خواهرزادگان ما كجا هستند؟ ابوالفضل در حضور ابا عبداللّه نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند. اصلًا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجيبوه وَ ان كانَ فاسِقاً» جوابش را بدهيد هر چند آدم فاسقى است. آقا كه اجازه داد، جواب دادند. آمدند گفتند: «ما تقول؟» چه مىگويى؟
شمر گفت: مژده و بشارتى براى شما آوردهام، از امير عبيداللَّه براى شما امان آوردهام، شما آزاديد، الآن كه برويد جان به سلامت مىبريد. گفتند: خفه شو! خدا تو را لعنت كند و آن اميرت ابن زياد و آن امان نامهاى كه آوردهاى. ما امام خودمان، برادر خودمان را اينجا رها كنيم به موجب اينكه ما تأمين داريم؟!.
4. شجاعت و استقامت
یکی از ویژگی های اخلاقی ، شجاعت و دلاوری است ؛ چنانکه امام علی (ع) می فرماید : « الشجاعة ، زین و الجبن ، شین » [غرر الحکم ، ج1 ، ص553] « شجاعت ، زیور است و بزدلی ، ننگ و عار » .
این ویژگی ، چنان در میان اصحاب عاشورا جلوه گر بود که برخی از فرماندهان دشمن نیز در همان ابتدای نبرد ، بدان پی برده بودند . عمرو بن حجاج ، خطاب به لشکر ابن سعد گفت : « یا حمقی! اتدرون من تقاتلون؟ تقاتلون فُرسانَ اهلِ المصر؟ تقاتلون قوماً مستمیتین لا یَبرُزُ الیهم منکم احدٌ فانهم قلیلٌ و قَلَّما یبقون » [الارشاد ، ج2 ، ص153 ؛ اعیان الشیعه ، ج1 ، ص605] « ای نابخردان! آیا می دانید با چه کسانی می جنگید؟ شما با سواران و دلاورانی می جنگید که دست از دنیا شسته و تشنه مرگند ؛ کسی تنها به جنگ آنها نرود ؛ زیرا آنها اندکند و اندکی بیش ، زنده نخواهند ماند » .
پس عمرسعد ، سپاهیانش را از جنگ تن به تن با آنان ، منع کرد و دستور داد تا گروهی و دسته جمعی بر آنها حمله ور شوند .
ابن ابی الحدید در این باره ، چنین نقل می کند : .......

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس

مشک برداشت که سیراب کند دریا را
رفت تا تشنگی اش آب کند دریا را
آب روشن شد و عکس قمر افتاد درآب
ماه می خواست که مهتاب کند دریا را
کوفه شد، علقمه شق القمری دیگر دید
ماه افتاد که محراب کند دریا را
تا خجالت بکشد، سرخ شود چهرهء آب
زخم می خورد که خوناب کند دریا را
ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس
تا در آغوش خودش خواب کند دریا را
آب مهریهء گل بود والا خورشید
در توان داشت که مرداب کند دریا را
روی دست تو ندیده است کسی دریا دل
چون خدا خواست که نایاب کند دریا را
نامت چیست؟ آدم
فرزند؟ من را نه پدری و نه مادری ، اوّلیت عالم آدمیت
محل تولد؟ بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ زمین خاک
اعضای خانواده؟ حوّای خوب پاک ، قابیل خشم ناک ، هابیل زیر خاک
قدّت؟ روزی چنان بلند همسایه خدا ، اینک به قد سایه ی بَختم به روی خاک
وزنت؟ نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان سنگین که نشینم به خاک
رنگت؟ اینک فقط سیاه از شرم یک گناه
چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران که ببارد از آسمان
جنست؟ نیمی مرا ز خاک نیمی دگر خدا
شاکی تو؟ خدا
نام وکیل؟ آن هم فقط خدا
جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه
حُکمت؟ تبعید در زمین
هَمدست در گناه؟ حوّای آسمانی
ترسیده ای؟ کمی
ز چه؟ که شوم من اسیر خاک
دلتنگ گشته ای؟ زیاد
برای که؟ تنها فقط خدا
آیا کسی به ملاقاتت آمده؟ بلی
که؟ گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ دگر گلایه نه ، ولی
ولی که چه؟ حکمی چنین آن هم به یک گناه!؟
آورده ای سند؟ بلی
چه؟ دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ بلی
چه کسی؟ تنها کَسَم خدا
امّا آخرین دفاع ؟ می خوانمش چنان که اجابت کند تو را
یا رب از کوی تو بیرون نرود پای خیالم
نکند فرق به حالم چه برانیم چه بخوانیم
چه به اوجم برسانی ، چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم ، نه تو آنی که برانی
برخی ویژگی های اصحاب عاشورا عبارتند از :
1. برخورداری از فضیلت و حسن سابقه
یاران امام (ع) یا از اصحاب پیامبر اکرم (ص) بودند ؛ مانند انس بن حرث کاهلی و مسلم بن عوسجه و یا از اصحاب امام امیر المؤمنین (ع) بودند ؛ مانند حبیب بن مظاهر اسدی و امیه بن سعد طائی [اعیان الشیعه ، ج 3 ، ص 498]
آنان از موقعیت ممتازی برخوردار بودند ؛ چنانکه درباره مسلم بن عوسجه چنین نوشته اند : هنگامی که خبر شهادت او بین لشکر ابن سعد پخش شد ، شبث بن ربعی گفت : « اَتَفرَحون بِقَتل مسلم بن عوسجه ؟ و الذی اَسلَمتُ لَه لَرُبَّ مَوقِفٍ لَه فی المسلمین کریمٌ » ؛[ تاریخ طبری ، ج 5 ، ص 435 ؛ اعیان الشیعه ، ج 1 ، ص 605] « آیا برای کشته شدن مسلم بن عوسجه شادی می کنید؟ سوگند به کسی که برایش اسلام آورده ام ، هر آینه او در میان مسلمانان ، موقعیت ممتاز و بزرگی داشت » .
بریر بن خضیر ، دیگر یار کربلایی امام (ع) را سید القرّاء می گفتند . « القاری الذی کان یُقرِئنا القرآن فی المسجد کان یقال له سید القراء » ؛[تاریخ طبری ، ج 5 ، ص 432 ؛ اعیان الشیعه ، ج1 ، ص604]
« او کسی بود که در مسجد ، قرآن را بر ما قرائت می کرد و به او سید القراء می گفتند» .
او با این مقام ، موقعیت و حسن سابقه ، در میان مردم شناخته شده بود . وقتی قاتل او ، کعب بن مالک ، به کوفه برگشت ، همسر یا خواهرش به او (کعب) گفت: « اَعَنتَ عَلی ابنِ فاطمه و قَتلتَ سید القراء لقد اَتیتَ عظیماً من الامر و الله لا اکلمک من رأسی کلمه ابداً » ؛ [تاریخ طبری ، ج5 ، ص432] « آیا علیه فرزند فاطمه دست به کار شدی و سید و سرور قاریان قرآن را کشتی! بدون تردید کار بزرگی انجام دادی . به خدا سوگند! هرگز یک کلمه با تو سخن نخواهم گفت» .
امام حسین (ع) درباره حبیب بن مظاهر فرمودند : « لِلّه دَرُّک یا حبیب! لقد کنتَ فاضلاً تختم القرآن فی لیلة واحدة» ؛[موسوعة کلمات الامام الحسین (ترجمه فارسی) ، ص500] « آفرین بر تو ای حبیب! تو شخص فاضلی بودی که در یک شب ، تمام قرآن را تلاوت می کردی» .
شؤذب بن عبدالله از دیگر اصحاب عاشورا ، از بزرگان شیعه و استاد علم حدیث بود. [ابصار العین ، ص 129] غلام ترک امام نیز قاری قرآن و آشنا با زبان عرب بود . [موسوعة کلمات الامام الحسین ، ص 510] .
2. طهارت و پاکی روح و جسم

همه در فغانم ، زغم نهان صادق
زند آتشی به جانم ، غم جاودان صادق
دو هزار ننگ و نفرین به تمام دشمانش
که نموده هتک حرمت ، به حریم جان صادق
به فدای خاک پایش ، شده ام غرق عزایش
دل عاشقان شکست از ، غم بی امان صادق
چه خوشا اگر کنم رو ، به مدینه و بقیعش
به زلال اشک شویم ، قبر بی نشان صادق
در مدینه اش بگردم ، پی قبر مادر او
که بیابم آن مزار مام قد کمان صادق
بسم الله الرحمن الرحیم

مسافری از خراسان به حضور امام باقر (ع) شرفیاب می شود . او تمام این راه دور را پیاده طی کرده است . پاهایش را که از کفش در آورد شکافته شده و ترک برداشته بود . رو کرد به امام باقر (ع) و عرض نمود به خدا سوگند من را نیاورد از آنجا که آمده ام مگر دوستی شما اهل بیت (ع) . امام فرمود : به خدا سوگند اگر سنگی ما را دوست بدارد ، خداوند آن را با ما محشور کند و قرین گرداند و «هل الدین الا الحب » آیا دین چیزی غیر از دوستی است ؟
آنچنان که از روایات بر می آید روح و جوهر دین غیر از محبت چیزی نیست . زیرا اساساً این علاقه و محبت است که اطاعت می آورد .
منبع : جاذبه و دافعه علی (ع) ، ص 59 ؛
بسم الله الرحمن الرحیم

امیر مؤمنان (ع) می فر مایند : برای پیامبر (ص) غذایی آوردند و آن حضرت انگشت خود را در آن فرو برد و چون دید داغ است ، فرمود : بگذارید سرد شود که برکتش بیشتر است ؛ خدا غذای داغ به ما نداده است .
(بقیه در ادامه مطلب )

هَلاكُ النّاسِ فى ثَلاث: أَلْكِبْرُ، أَلْحِرْصُ، أَلْحَسَدُ . أَلْكِبْرُ بِهِ هَلاكُالدّینِ وَ بِهِ لُعِنَ إِبْلیسُ . أَلْحِرْصُ عَدُوُّ النَّفْسِ وَ بِهِ أُخْرِجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ . أَلْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ وَ بِهِ قَتَلَ قابیلُ هابیلَ.
هلاكت و نابودى مردم در سه چیز است:كبر، حرص، حسد . تكبّر كه به سبب آن دین از بین مىرود و به واسطه آن، ابلیس، مورد لعنت قرار گرفت . حرص كه دشمن جان آدمى است وبه واسطه آن آدم از بهشت خارج شد . حسد كه سررشته بدى است و به واسطه آن قابیل، هابیل را كشت.
« ميلاد امام حسن مجتبي (ع) بر شما مبارك باد »





...و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد
باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد